حدود دو هفته پیش، منشی دپارتمان بازنشسته شد؛ مایئته، بعد از 40 سال سابقه کار در دپارتمان/گروه. مراسم مفصلی برایش ترتیب داده بودند، اول به همه اساتید و دانشجویان ایمیل زدند که هر کس تمایل دارد در مراسم ناهار خداحافظی با مایئته شرکت کند اطلاع بدهد و البته 25 یورو برای هزینه ناهار و هدیه ای که می خواهند برای مایئته بخرند پرداخت کند. به دلیل اینکه هزینه بالا بود دانشجوها شرکت نکردند ولی مراسم با حضور اساتید برگزار شده بود. چند روز بعد دوباره ایمیل زدند که به دلیل اینکه دانشجویان در این مراسم شرکت نکرده اند، صبح ساعت یازده به صرف قهوه در کافه کتابخانه دور هم جمع می شویم تا با مائیته خداحافظی کنیم. من جایی بودم و باز نتوانستم شرکت کنم. چند روز بعدتر دوباره ایمیل زدند که فردا آخرین روز کاری مایئته در دانشگاهست. به همین خاطر ساعت 11 و نیم در اتاق جلسات گروه جمع می شویم تا برای آخرین بار با او خداحافظی کنیم. بالاخره دانشکده بودم و فرصت کردم که در مراسم شرکت کنم؛ ساعت 11 و نیم صبح روز چهارشنبه، 4 جون. وارد اتاق شدم. همه دور میز ایستاده بودند، مشغول نوشیدن قهوه و خوردن کیک. مایئته هم مثل همیشه لباس های شیک پوشیده بود و به اسپانیایی مشغول حرف زدن و خندیدن بود؛ خوشحال و سرحال. بعد از مراسم رفتم داخل دفترش. کارت تبریکی که برایش آماده کرده بودم به او دادم. شعری به فارسی برایش نوشته بودم و به کمک یکی از اساتید به اسپانیایی ترجمه کردیم. خوشحال شد؛ خیلی. خیلی محکم من را بغل کرد. مدت کمی است به این دانشگاه آمده ام و انتظار این کارت تبریک هر چند ناچیز را نداشت. اتاقش پر بود از گل و گلدان. صدایش کردند، رفت بیرون و با یکی از زیباترین دسته گل هایی که در عمرم دیده ام برگشت؛ بسیار بزرگ، با گل های رنگارنگ، مگنولیا، کوکب، رز... صورتی، زرد، سفید، قرمز. فوق العاده بود. اگر نمی دانستی مایئته منشی دپارتمان است، فکر می کردی روز بازنشستگی بهترین استاد دانشکده است !
از دفترش بیرون آمدم و به این فکر می کردم که اتاقش بدون او چقدر خالی است. صدای رادیو که همیشه از اتاقش می آمد و خودش که موقع ایمیل زدن و کار کردن بلند بلند با خودش حرف می زد و همه چیز را تکرار می کرد. به خصوص که دانشگاه به دلیل مشکلات اقتصادی قرار نیست منشی جدید بیاورد و اساتید باید کارهایشان را خودشان انجام بدهند و یا از منشی دانشکده در موارد ضروری کمک بگیرند و به همین خاطر اتاقش خالی خواهند ماند.
تا به کتابخانه برسم، چیزهای دیگری هم از ذهنم گذشت. یاد مش یعقوب دانشکده علوم اجتماعی افتادم. یکی از قدیمی ترین های بخش خدمات که چندین سال در دانشکده زحمت کشیده بود. به دلیل کهولت سن، هر روز دنبال بازنشستگی بود ولی به خاطر سابقه کار کم بازنشسته اش نمی کردند. روزهایی که دانشکده نبود، طبقه 5م ، بدون او سوت و کور بود؛ که بروی توی آبدارخانه، چایی بخوری و با او حرف بزنی. سر صحبت را همیشه با اینکه، "دختر، گرانی بیداد می کنه، ..." باز می کرد. گمان نمی کنم روزی که مش یعقوب از دانشکده برود، کسی به یاد بیاورد که او در روزهایی که جوانتر بوده، عمرش را در این دانشکده گذرانده.
گاه همین مثال های به ظاهر کوچک کفایت می کند تا بفهمیم فرق "دیگران" با "ما" چیست. شاید " احترام به کرامت انسانی" عنوان بزرگی برای این موضوع باشد. خیلی ساده تر بخواهم بگویم؛ فرق ما همین است که زحمات آدمها را فارغ از اینکه جایگاه و مرتبه شان چیست، نمی بینیم. به "دلخوشی های انسان ها" احترام نمی گذاریم. یک خداحافظی گرم و باشکوه حق هر کسی است که سالها در یک مجموعه زحمت کشیده است. یک دسته گل زیبا، لااقل!
پ.ن. می خواستم عکس مش یعقوب را بگذارم. عکسی که آخرین روزی که در مجله کار می کردم، موقع خداحافظی از مش یعقوب انداختم. دیدم بی اجازه نمی شود. ولی جای عکس مش یعقوب و لبخندش در این پست خالی است.